از آدمیزاد هر چی بگی بر میاد
اکتبر 11, 2007 در 10:18 ب.ظ (مطالب پیشنهادی مدیر وبلاگ1, نوشته های مدیر وبلاگ (1))
داستان آموزنده پرنده و گرگ
اکتبر 11, 2007 در 9:32 ب.ظ (دسته بندی موضوعات عمومی(کل), مطالب پیشنهادی مدیر وبلاگ1)
اخیرا داستان کوتاه جالبی را شنیدم که خواندن آن، برای شما هم خالی از لطف نیست .
تا کنون حتما دیدید یا شنیدید که برخی از پرندگان با شروع فصل سرما از مناطق شمالی و قطب شمال بطرف مناطق جنوبی و سرزمینهای گرمسیری مهاجرت میکنند .
بر همین اساس ، گروهی از پرندگان مهاجر در فصلی سرد، تصمیم به کوچ به طرف سرزمینهای گرم جنوبی میگرند . هنوز خیلی از منطقه خودشون دور نشده بودند که بالهای یکی از این پرندها دچار مشکل شده و و سقوط میکنه واز بخت بد روی زمینی پوشید از برف و یخ میفته .
پس از مدتی سرما بر پرنده ، قالب میشه و بدنش حسابی یخ میزنه، در همین اثناء که پرنده با مرگ دست و پنجه نرم میکنه، یه گاو میش از نزدیک او میگذره و صاف روی سر پرنده بیچاره تپاله میکنه. گرمای حاصل از تپاله یخورده پرنده رو سر حال میاره و جون میگیره ، بنابرین تصمیم میگره خودشو از شر تپاله خلاص کنه.
شروع میکنه به بال بال زدن و تقلا کردن، در اون هنگام یه گرگ بد جنس هم ازون نزدیکی ها میگذره و متوجه این تکون خوردن ها و بال بال زدنها میشه .
گرگه میاد نزدیک پرنده و تپاله رو کنار می زنه تا ببینه چیه که داره تکون میخوره، که متوجه پرنده نگون بخت میشه و بیکدفعه اونو بدندون میگیره و یه لقمه چپش میکنه .
نتیجه آموزنده داستان :
ظاهرا بنظر میرسه که داستان بیمزه ائی باشه ولی همین داستان کوتاه و بنظر بیمزه 3 تا درس بزرگ با خودش به همراه داره :
1 ) : اولیش اینه که وقتی آدم تو کثافت می افته و گیر میکنه همیشه بد نیست .
2 ) : اونیکه تورو تو کثافت میندازه و باعث میشه توی کثافت بیفتی، همیشه دشمن تو نیست .
3 ) : اونیکه دستت و میگیره و تورا از کثافت میکشه بیرون، همیشه دوست تو نیست .
بنظر من داستان آموزنده ائی بود و اگر به عمق قضیه فکر کنیم ، می بینیم گوینده داستان خیلی هم بیراه نمیگه ، نظر شما چیه؟



